یادمه تولد ۹ سالگیم رو که جشن گرفتم بهم گفتن از امروز بزرگ شدی.شب که رفتم توی تختم بخوابم به این فکر کردم که سال دیگه می شه ۱۰ سالم~بعدش ۱۱ سالم بعد ۱۲ بعد ۱۳ ۱۴ ۱۵ ۱۶ یادمه تا حوالی ۱۷ اینا رسیدم و کارهایی که می گفتم تو اون سال ها انجام میدم رو بررسی می کردم به ۱۷ که رسیدم خستم شد و به نظرم اومد که خیلی خیلی بزرگ شدم و افرادی رو که میشناختم و تو اون حوالی سن بودن واسم بزرگترین افراد به نظر می رسیدن...خلاصه همون جا دیگه شمارش و برنامه های سال های بعد رو ول کردم و خوابیدم!
حالا امروز ۲۲ سالم می شه!!تو فیس بوک واسم کامنت گذاشته بودن که ۲ تا۳ و ۲تا ۴ و ۲ تا ۵ هم عدهای قشنگی هستن و ارزو کرده بودن به خوبی به اونا هم برسم.اما الان هم مثل ۹ سالگیم وقتی به این سن ها فکر می کنم نمی تونم هضمشون کنم!
باورش واسم سخته!اما این سن رو دوست دارم...۲۰ سالم که شد به مناسبت آغاز دهه جدید زندگیم تصمیم گرفتم یه تولد متفاوت بگیرم که گرفتم اما خیلی از دوستام نیومدن!امسال همشون قول دادن که بیان اما بی حوصلگی این اواخر به علاوه جور نشدن برنامه نزاشت که این سن قشنگ رو یه جشن حسابی بگیرم!البته دو تا جشن خیلی کوچولو ساده که یکیش رو داشتم و یکیش رو خواهم داشت دارم!
دارم به این چند سال اخیرم فکر می کنم و اینکه تواد هام رو با بی انگیزگی طی کردم!اما امروز می خوام تصمیم بگیرم و امیدوارم که پایدار بمونه...دعا کنید که بشه!باید عوض شد....حالا بزار من که می خوام از نو شروع کنم تو روزی باشه که از نو نفس می کشم!
راستی هنوز از کسانی که همیشه کادو می گفتم کادو نگرفتم اما یه عالمه چیز تحت عنوان یه کادو گیرم اومد که همش عالی بود!کاش که خاطره اونم از نوع خوبش بشن این کادوها!
۳۰ دقیقه دیگه می خوام پام رو بزارم تو دنیا !آماده هستین؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط memol
|
و فردا روزی بود که ممول پا به این دنیا گذاشت!
فردا ۲ تا ۲ باید بزارم کنار هم تا سنم مشخص بشه!!
با کمال خودشیفتگی باید بگم که تولدم مبارک!
+ نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت 6:23 بعد از ظهر  توسط memol
|
حداقل در آستانه انتخابات یه کم مردم رو راضی نگه می داشتین و این فیس بوک رو از اونها دریغ نمی کردین!
سرعت اینترنت رو هم دیگه چیزی ندارم در موردش بگم!!!
خدا رو شکر که ۴ سال پیش تب کنکور تو خرداد پر از حادثه واسه من اینقدر داغ بود که دست به انتخاب اشتباه نزدم تا الان اینهمه پشیموون باشم!!
+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط memol
|
من به اندازه یک ابر دلم می گیرد...نه شاید هم بیشتر!!
الان مدتی هست که به قول (نمی دونم به قول کی!) غمبرک گرفتم...دیگه کم کم احساس می کنم تموم نشونه های افسردگی رو دارم! یه هفته ای می شه که هر شب زار زار گریه می کنم..هیچ کنترلی هم روش ندارم...بابا می اد و قربون صدقه می ره اما این اشک های لامصب امون نمی ده و تو چشام جمع می شه..همین الانه الان هم سرازیرن...سر ناهار میگن غذا بخور تا بتونی به کارهات برسی باز این اشک تو چشم هام جمع می شه...اونقت باید قورتش بدم نزارم سرازیر شه و مجبورم کمتر بخورم تا زودتر از سر میز گورم رو گم کنمچه جوری بگم که اگر بدونین دیگه کاری نمونده با این اوضاع!...من که اینجوری به دید بقیه بی دلیل دارم غصه می خورم و سعی می کنم کمتر خونه باشم...بابا هم که کم خونه است و مامان هم میمونه تو این خونه و به دلیل تصادف یه مدت پیش نمی تونه بره هرجایی که خواست و بگرده...
بغض همه وجودم رو گرفته...به هر کی می رسم ازش می خوام واسم دعا کنه...همه فکر میکنن دلیل این دیوونه بازیهام امتحانه اما اون فقط تشدید کنندش هست
اینجا می نویسم چون دیگه هیچ گوشی نمی خواد به گریه ها و هق هق من گوش کنه...چون واسه همه مسخره می یاد...چون هرکی میگه واقعا چه مشکلی دارم نمیتونم جوابشو بدم...آخه چه جوری بگم؟؟بگم که یه لودر گیر اوردم و تمام اعتقادها باورها و آجر به آجر شخصیت و روحم رو دادم دستش تا خرد کنه و ریز کنه...بگم که پشیمونی تو عمق وجودم اما یه رخوت بد نمبزاره واسه بهبودی این وضع تلاش کنم...بگم که اینقدر گیج و ملنگم از کارها و تصمیماتم که حتی نمی دونم چه جوری این ترم ۱۸ واحد رو پاس کنم؟؟؟یعنی حتی نمی دونم چه جوری درس می خوندم و همه چیز یادم رفته!!!
*الان یاد جمله و نصیحت معروف خودم افتادم و می بینم که خودم یه بار نقضش کردم و بدترین اثر رو داده...کاش این تصمیمات و نتایج اشتباه کارم زودتر به سرانجام برسن...دلم می خواد رو این نخی که دارم راه می رم و فکر کردم یه پل محکم هست یا یا بیفتم این طرف یا اون طرف!!
کاش اون بنایی که چند سال پیش داشتم عقایدم رو روش بنا میکردم محکمتر ساخته بودم!!
من حس یه قاتل و آدمکش رو دارم...این رو به کی باید بگم؟؟؟من آدم کشتم ...اونم نه یکی....
این پست رو همین جور اشک ریختم و نوشتم...مسلما بیشتر از هر پستی که فکرشو کنید غلط نگارشی و تایپی داره
چون بهش هنوز باور دارم می دونم که می شنوه...ببین منو دارم ازت کمک می خوام...تا تو دستم رو نگیری که نمی تونم باز بلند شم...ت. که خ.ب می دونی لوس و تنبلم...بگیر دستم رو تا بلند شم
+ نوشته شده در جمعه 1 خرداد1388ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط memol
|
چند روز دیگه یه میدترم دارم که فقط وقتی جزوه اش رو باز می کنم گریم میگیره و نمی تونم بخونمش!!این درس چندان سخت نیست..از لحاظ مطالب علمی هم یه ۲۰ سالی باید باشه که از رده خارج شده باشه!!!استادش هم همچین با معلومات نیست اما به نحوی امتحان می گیره و به نحو بهتری برگه ها رو تصحیح می کنه که همیشه می تونی امید داشته باشی که می افتی...حتی با ۹.۹!!!
بعد هم اصلا مهم نیست که داری فارغ التحصیل می شی یا هزار دلیل دیگه...ممکنه تو فقط همین درست بمونه و تا سالها فارغ التحصیل نشی و همچنان روند افتادن این درس رو طی کنی!!((به نحوی که نتونی از تبصره تک درس هم استفاده کنی)
خلاصه اینکه دعا کنید من توی این سیکل معیوب وارد نشم و عین آدم بخونم و نمره بگیرم(واسه این مورد دعا کنید پاس شم مثل اینه که مدال طلا گرفتم)



+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط memol
|
این آقا کاندید سبزه امروز اومده بود توی محیط علمی دانشگاه تا واسه این نسل جویای علم!!!!!!(شما به این موضوع شک دارین؟) حرف بزنه و به سوالاشون جواب بده!
ما که ندیدیمش از بس سبزی ها زیاد بودن...اما می شنیدیم(شنیدن کی بود مانند دیدن واسه اینجا خیلی صادق نیست...چون حرف هاش مهمه.که خوب الته اونا هم حرفه)
خلاصه بعد یه عمر تو این محیط علمی بودن و کناره گیری از قطار سیاست که به قول سهراب چه خالی می رفت !ممول امروز سیاسی شد و وسط جمعیت هل خورد و رفت!!!جو گیر شد و روبان سبز به مچ بست اما محکمش نکرد تا اگه باد اومد و اون ور هوا بهتر شد بره اون سمت!!!!!!(این رو به خودم گفتم تا دیوار بشنوه! ).حالا فکر می کنین نتیجه این همه مدت توی گرما و یه محیط بسته یه کله پا ایستادن و تخمل هر بدبختی که تو یه شلوغی زیاد پیش می یاد ممول چه قدر دچار تاثیر و تحول شده یا به چه جواب سوالی رسیده؟منش سیاسی پیدا کرده؟دیدش باز شده؟می دونه به کی رای بده؟مبلغ کاندید سبز شده ؟ یا....؟؟؟ جواب اینه که خیر.هیچ کدام.تنها دچار یه پا درد شدید شده و یه خستگی زیاد!همین!!!!!!!!!
*در کنار همه ی صحبت ها و غلط و درست بودن هر چیز و گذشته از بررسی مشروعیت هر چیز واسم شور و نشاط امروز جالب بود!
*زندگی نامه و مسیر زندگی همسر این کاندید سبز خیلی خیلی واسم جذاب بود!!!یه مسیر پر از هر نوع تجربه و سرشار از تضادها!
+ نوشته شده در سه شنبه 22 اردیبهشت1388ساعت 11:11 بعد از ظهر  توسط memol
|
چه جوری می شه یه ظرف شیشه ای که افتاده و شکسته رو جوری به هم تکه هاش رو چسبوند که معلوم نباشه؟
چی می شه که یه نفر که یه عالمه حد و مرز تو زندگیش داره یه باره همه رو یادش می ره و می شکنه و شکسته می شه؟!
چی می شه که یه نفر به دلیل صبوریش نباید بگه که خسته است....؟!
چی می شه که یه نفر که می خواد با کارهاش عزت و آبرو بدست بیاره و به ارج و قرب خودش اضافه کنه از چشم همه می افته؟!!!
چی می شه که یه نفر فرصت هایی که خیلی طلایی به نظر میان رو رد می کنه و چیزی رو انتخاب می کنه که همه موارد بالا رو براش به دنبال داره؟؟؟
چی درسته چی اشتباه؟؟؟؟کدوم بهتره و خوشبختی؟؟؟کدوم زجر و بدبختی؟؟؟
چه جوری می شه که همه چیز جبران شه و بر گرده به حال عادی و خوب؟
چی میشه که خدا به اون زلیخای یوزارسیف این همه لطف می کنه؟؟؟؟؟آهااااای شما ها یه نفر مثل زلیخا که اینجوری یه مرتبه عوض بشه سراغ دارین به من نشون بدین؟؟؟؟
یعنی اینها همش یه قصست و دیگه وجود نداره؟؟؟؟؟
........................................!!!!!!!!
دل گرفته...ذهن خسته...هر دو درگیر گناه!!!!
* از تراوشات یهویی یه ذهن آشفته بیشتر از نوشته های این پست نمی شه انتظار داشت!!
* زیاد جدی نگیرین!!!
+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط memol
|
* هر چه بیشتر به کسی عشق می ورزیم بیشتر در اسرار هر چیز نفوذ می کنیم.آنجا که امکان نفرت است امکان عشق هم هست.فقط کافی است از میان این دو راه یکی انتخاب کنیم.
<< مولانا >>
+ نوشته شده در جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط memol
|
اولین دندان:
کرم دندان اولین دندانش که درآمد فوری یک مسواک خرید.خمیردندان هم خرید.حالا او تا دندانی می خورد می رود دندانش را مواک می زند.کرم دندان به بهداشت دهان و دندان خیلی اهمیت می دهد!
*بادکنک و اسب آبی (محمد رضا شمس/تصویر گر : محمد علی بنی اسدی)
هدیه گرفتن و هدیه دادن کتاب واسه عیدی چیز قشنگیه.امروز دلم کشید که یکی از این هدیه ها رو به شما هم معرفی کنم.تصویرگری کتاب به نظرم از متنش خیلی قوی تر باشه...هنر تصویرگری یه مدت هست که تو ایران داره جون می گیره و کارهای خوبی هم شده!
*فردا نوشت:این کتاب قیمت مناسبی داره ۲۵۰۰ تومان و فکر کنم به وفور هم یافت می شه....(واسه تنبل های عزیز!)
+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط memol
|
-دوستت دارم!!!
+من هم دوستت دارم!!!!!!
-..............................................................
- ...............................................................
- یادم باشه دفعه ی بعد آدرسم رو بزارم تو جیبم که اگر یه جایی جنازم رو پیدا کردن بتونن به خانوادم خبر بدن !!!!
+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 10:1 قبل از ظهر  توسط memol
|